شعرها و تک بیت های ناب برای مشاعره (الف تا ی)

الف

الا یا ایها الساقی ادرکاساً و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را/ بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است/ با دوستان مروت با دشمنان مدارا

اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم/ جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست/ منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد/ گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشبست/ یارب این تأثیر دولت در کدامین کوکبست

اگرچه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را/ به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

از هرچه می‌رود سخن دوست خوشترست/ پیغام آشنا نَفَس روح پرورست

آتش است این بانگ نای و نیست باد/ هر که این آتش ندارد نیست باد

از دوست به یادگار دردی دارم/ که آن درد به صد هزار درمان ندهم

ادب و شرم تو را خسرو مه‌رویان کرد/ آفرین بر تو که شایسته صد چندینی

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست/ عِرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند/ آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

افتادگی آموز اگر طالب فیضی/ هرگر نخورد آب زمینی که بلند است

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی/ دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

ب

بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد/ یا طاق فرود آید، یا قبله کج آید

باد آمد و بوی عنبر آورد/ بادام شکوفه بر سر آورد

بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت/ به شرط آنکه نگوییم از آنچه رفت، حکایت

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس/ که به هر حلقه ی موییت گرفتاری هست

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار/ چون گوش روزه‌دار بر الله اکبر است

با خرابات نشینان ز کرامات مَلاف/ هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی/ آه آتش ناک و سوز سینه شبگیر ما

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را/ که بشکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

بکن معامله‌ای و این دل شکسته بخر/ که با شکستگی ارزد بصد هزار درست

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود/ عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز/ قصه غصه که در دولت یار آخِر شد

بر در ارباب بی‌مروت دنیا/ چند نشینی که خواجه کی بدر آید

پ

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت/ آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار/ غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

پیر دُرْدْی‌کش ما گرچه ندارد زر و زور/ خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

پیر میخانه چه خوش گفت بدردی‌کش خویش/ که مگو حال دل سوخته با خامی چند

پشمینه‌پوش تندخو از عشق نشنیدست بو/ از مستیش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی/ گوش کشیده است از آن گ.ش به من نمی‌کند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم/ ترسم برادران غیورش قبا کنند

پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای/ این حکایت‌ها که از طوفان کنند

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی/ شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فَتّان که مپرس

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت/ من چرا ملک جهان را به جویی نفروشم

پیر پیمانه‌کش من که روانش خوش باد/ گفت پرهیز کن از صحبت پیمان‌شکنان

ت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت/ تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال/ خطا نگر که دل در وفای تو بست

تو خود چه لُعبَتی ای شهسوار شیرین کار/ که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

تا سرِ زلف تو در دست نسیم افتاده است/ دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است

تا کنج غمت در دل ویرانه مقیم است/ همواره مرا کوی خرابات مقام است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد/ خَلق را وِرد زبان مدحت و تحسین منست

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد/ حسابش با کرام‌الکاتبین است

تا دل هرزه‌گرد من رفت بچین زلف تو/ زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول/ آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق/ هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون/ می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

ث

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد/ که خاک میکده عشق را زیارت کرد

ثوابت باشد ای دارای خرمن/ اگر رحمی کنی بر خوشه‌چینی

ثلث دین من دیده یار است/ عاشقم من، دین بسیار است

ثنای رودکی ماندست و مدحش/ نوای باربد ماندست و دستان

ثمری گر ندهد آه فَغان خواهد داد/ اثری گر نکند ناله، دعا خواهد کرد

ثانیه‌ها در پی هم می‌روند/ نیست کسی در پی آن‌ها رود

ثریا کرد با من تیغ بازی/ عُطارُد تا سحر افسانه سازی

ثبت است به دفتر معارف/ اسرار تو بی‌وقوف حارث

ثلث نویسان قلم انوری/ با قلم ثلث نویسند ثلیث

ثناها کرد بر روی چو ماهش/ بپرسید از غم و تیمار راهش

ثریا چون منیژه بر سر چاه/ دو چشم من به او چون چشم بیژن

ثانی خیال وصل محقق نمی‌شود/ با ناکسانِ بد دلِ طرار عاشقی

ج

جز این‌قدر نتوان گفت در جمال تو عیب/ که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی/ غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند/ در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است/ هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم/ یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم

جهان پیرست و بی بنیاد ازین فرهاد کش فریاد/ که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی/ که سلطان عالم را طفیل عشق می‌بینم

جوانا سر متاب از پند پیران/ که رای پیر از بخت جوان بِه

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع/ که حکم آسمان این است اگر سازی اگر سوزی

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح/ باشد که چو خورشید درخشان بدر آیی

چ

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی/ بیاد دار محبان باده پیما را

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم/ باده از خون رَزانست نه از خون شماست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست/ سخن شناس نه‌ای جان من خطا اینجاست

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم/ چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب/ سروش عالم غیبم چه مژده‌ها داده است

چگونه شاد شود اندرون غمگینم/ به اختیار که از اختیار بیرون است

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش/ زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید/ نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی/ جانا روا نباشد خون‌ریز را حمایت

چو در رویت بخندد گل، مشو در دامش ای بلبل/ که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد

ح

حال دل با تو گفتنم هوس است/ خبر دل شنفتنم هوس است

حکایت لب شیرین کلام فرهادست/ شکنج طُره لیلی مقام مجنون است

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست/ باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

حسنت به اتفاق مَلاحت جهان گرفت/ آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است/ کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست/ که آشنا سخن آشنانگه دارد

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند/ محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود/ شاهان کم التفات به حال گدا کنند

حلاوتی که ترا در چَه زنخدانست/ به کُنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

حکایت شب هجران فرو گذاشته بِه/ به شکر آنکه برافکند پرده روز وصال

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم/ که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم/ خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

خ

خوبان پارسی‌گو بخشندگان عمرند/ ساقی بده بشارت رِندان پارسا را

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت/ بقصد جان من زار ناتوان انداخت

خوشتر ز عشق و صحبت و باغ و بهار چیست/ ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

خواب آن نرگس فَتان تو بی‌چیزی نیست/ تاب آن زلف پریشان تو بی‌چیزی نیست

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید/ تا چشم جهان‌بین کنمش جای اقامت

خم ابروی تو در صنعت تیراندازی/ برده از دست هر آنکس که کمانی دارد

خون ما خوردند این کافردلان/ ای مسلمانان چه درمان الغیاث

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود/ بهر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود فرشته درآید

خدا را به مِی‌ام شست‌وشوی خِرقِه کنید/ که من نمی‌شنوم بوی خیر از این اوضاع

خوش خبر باشی ای نسیم شمال/ که به ما می‌رسد زمان وصال

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم/ راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

خدا را کم نشین با خِرقه پوشان/ رخ از رندان بی‌سامان مپوشان

خیز تا خاطر بدان تُرک سمرقندی دهیم/ کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

د

دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را/ دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست/ گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست؟/ نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید/ وَرنه از جانب ما دل نگرانی دانست

دیدن روی تو را دیده جان باید/ وین کجا مرتبه چشم جهان‌بین منست

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/ سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

درد ما را نیست درمان الغیاث/ هجر ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد جان کنند/ الغیاث از جور خوبان الغیاث

در بهای بوسه‌ای جانی طلب/ می‌کنند این دلستانان الغیاث

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد/ ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد/ نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

دل از من برد و روی از من نهان کرد/ خدا را با که این بازی توان کرد

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی‌ارزد/ به می بفروش دَلق ما کزین بهتر نمی‌ارزد

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد/ عشق پیدا شد و آتش بهمه عالم زد

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد/ حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند/ گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود/ تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوَک مژگان تو در خون می‌گشت/ باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس/ زجر هجری کشیدهام که مپرس

دردم از یارست و درمان نیز هم/ دل فدای او شد و جان نیز هم

ذ

ذرّه خاکم و در کوی توام جای خوشست/ ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

ذخیره‌ای بِنه از رنگ و بوی فصل بهار/ که می‌رسند ز پی رهزنان بهمن و دی

ذکرش بخیر ساقی فرخنده فال من/ کز در مدام با قدح و ساغر آمدی

ذره تا مِهر نبیند به ثریا نرسد/ ز آسمان بگذرم اَر بر مَنَت اُفتد نظری

ذکر رُخ و زلف تو دلم را/ وِردیست که صبح و شام گیرد

ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی/ دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

ذات تو غنی و ما همه محتاجیم/ محتاج به غیر خود مگردان ما را

ذات تو بر زمین اثر لطف ایزدی است/ عدل تو در جهان نظر رحمت خداست

ذکر تو از زبان من، فکر تو از خیال من/ چون برود که رفته‌ای در رگ و در مفاصلم

ذات نایافته از هستی بخش/ کس تواند که شود هستی بخش

ذکرست کمند وصل محبوب/ خاموش که جوش کرد سودا

ذره‌ام لیک ز خورشید نخواهم مددی/ با همه تشنگی‌ام مِنَت دریا نکشم

ذات من نقش صفات خوش توست/ من مگر خود صفت ذات توام

ذرّه ذرّه کاندرین اَرض و سماست/ جنس خود را همچو کاه و کبریاست

ذوقِ سرِمست را هرگز نداند عاقلی/ حالِ دلِ بی‌هوش را هرگز نداند هوشمند

ذوقِ حرفم شده امروز، خدایا برسان/ هم‌زبانی که خلاصم کند از صحبت خویش

ذرّه ذرّه، هر چه بود از من گرفت/ دیر دانستم که گیتی رهزن است

ذات بد نیکو نگردد چونکه بنیادش بد است/ تربیت نا اهل را چون گِردکان بر گنبد است

ر

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/ چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

رسم عاشق‌کشی و شیوه شهر آشوبی/ جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

رواق منظر چشم من آشیانه تست/ کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم/ با دوست بگوییم که او محرم رازست

روز اول که سر زلف تو را دیدم گفتم/ که پریشانی این سلسله را آخر نیست

رِندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس/ گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

روز وصل دوستداران یاد باد/ یاد باد آن روزگاران یاد باد

رسم بد عهدیِ ایام چو دید ابرِ بهار/ گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

روز اول رفت دینم در سرِ زلفین تو/ تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشمِ غم پرست/ بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رود به خواب دو چشم از خیال تو؟ هیهات!/ بود صبور دل اندر فراق تو؟ حاشاک!

روزگاریست که ما را نگران می‌داری/ مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری

روا مدار خدایا که در حریمِ وصال/ رقیب محرم و حِرمان نصیبِ من باشد

ز

زلف او دامست و خالش دانه آن دام و من/ بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام او

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت/ گر نکته‌دان عشقی بشنو تو این حکایت

زبان خانه ندارد سر بیان فراق/ وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینم/ که لاله می‌دمد از خون دیده فرهاد

زاهد ار راه به رِندی نبَرَد معذور است/ عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد/ از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

زیر بارند درختان که تعلق دارند/ ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم/ طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

ز چشم من بپرس اوضاع گردون/ که شب تا روز اختر می‌شمارم

زلف دلبر دام راه و غَمزه اش تیر بلاست/ یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم

ز در درآ و شبستان ما منور کن/ هوای مجلس روحانیان معطر کن

زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود/ هم مستی شبانه و راز و نیاز من

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب/ اینچنین با همه درساخته ای یعنی چه

زِنهار تا توانی اهل نظر میازار/ دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت/ صعب روزی بوالعجب کاری پریشان دلی

زِمام دل به کسی داده‌ام منِ درویش/ که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی

ژ

ژاله و صبح بهم یافته کافور و گلاب/ زاین و آن داروی هر درد سر آمیخته انده

ژاله بر لاله فرو می چکد از دامن ابر/ خیز و با لاله رخی ساحت گل زار ببوی

ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد/ وز تگرگ روح پرور مالش عناب داد​

​​​​ ژنده پیلان کز در دریای سند آورده‌ای/ سال دیگر بگذرانی از لب دریای نیل

ژاژخایی هنر دندانش/ هزل دستور لب خندانش

ژاله بر آن جمع ریخت روغن طلق از هوا/ تا نرسد شمع را ز آتش لاله عذاب

س

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد/ دلبر که در کف او مومست سنگ خارا

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت/ آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

ساقیا آمدن عید مبارک بادت/ وان مواعید که کردی مروا از یادت

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی/ عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید/ تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست/ که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

سخن عشق نه آنست که آید به زبان/ ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/ با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

​ش

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل/ کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز/ هر که دل بردن او دید و در انکار من است

شکر خدا که از مدد بخت کارساز/ برحسب آرزوست همه کار و بار دوست

شنيده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت/ فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

شراب و عیش نهان چیست که بی‌بنیاد/ زدیم بر صف رندان و هر چه باداباد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما/ بسی گردش کند گردون بسی ليل و نهار آرد

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/ بنده طلعت آن باش که آنی دارد

شیوه حور و پری گرچه لطیف است ولی/ خوبی آنست و لطافت که فلانی دارد

شب تنهاییم در قصد جان بود/ خیالش لطف‌های بیکران کرد

شکر ایزد که باقبال کله گوشه گُل/ نخوت باد دی و شوکت خار آخِر شد

شد لشکر غم بی‌عدد، از بخت می‌خواهم مدد/ تا فخرالدین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

شب وصل است و طی شد نامه هِجر/ سلام فیه حتی مطلع الفجر

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش/ که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

شمع هر جمع مشو وَرنَه بسوزی ما را/ یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه/ شور و شیرین منما تا نکنی فرهادم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا/ بر منتهای همت خود کامران شدم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت/ ما غلط کردیم و صلح اِنگاشتیم

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای/ قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم/ که به همت عزیزان برسم به نیک‌نامی

ص

صلاح کار کجا و من خراب کجا/ ببین تفاوت رَه از کجاست تا به کجا

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را/ که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست/ بیار نفخه‌ای از گیسوی معنبر دوست

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت/ ناز کم کن که درین باغ بسی چون تو شکفت

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد/ ورنه اندیشه این کار فراموشش باد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران/ پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست/ عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

صبح خیزی و سلامت‌ طلبی چون حافظ/ هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم/ تا به کی در غم ناله شبگیر کنم

صباح‌الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز/ که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

صلاح از ما می‌جویی که مستان را صلا گفتیم/ به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم/ عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی

ض

ضرب شمشیر تو را نازم که در هر ضربتی/ جان سلمان را حیات جاودانی می‌دهد

ضیافتی که در آنجا توانگران باشند/ شکنجه‌ای‌ست فقیران بی‌بضاعت را

ضعیفان را به چشم کم مَبین گر بینشی داری/ که گاهی کشوری زیر و زبر از آه می‌گردد

ضعف پیری فکند بی‌جگران را از پای/ دل چو افتاد قوی، پشت دو تا شمشیرست

ضرب و تقسیم دلم با تو به حاصل نرسید/ لعنتت باد ریاضی که پر از مجهولی

ضایع مکن این دم از دلت شیدا نیست/ کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

ضرورتست که نیک کند کسی که شناخت/ که نیکی و بدی از خلق داستان ماند

ضرب دشمن اگرچه با ضرر است/ زدن دوست جانگدازتر است

ضعیفان خار و خاشاکند سیلاب حوادث را/ که از شمع آتش اول درنهاد رسیمان گیرد

ضرب شمشیر تو را نازم که در هر ضربتی/ جان سلمان را حیات جاودانی می‌دهد

ضعف و عجز و فقر ما دانسته‌ای/ درد ما را هم دوا دانسته‌ای

ضمیرم را سپاس اندیشه گردان/ زبانم را ستایش پیشه گردان

ط

طمع خام بین که قصه فاش/ از رقیبان نهفتنم هوس است

طبیب عشق منم باده ده که این مجنون/ فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد

طوطیی را به خیال شکری دل خوش بود/ ناگهش سیل فنا نقش آمل باطل کرد

طرف چمن و طواف بستان/ بی لاله عذار خوش نباشد

طایر دولت اگر باز گذاری بکند/ یار باز آید و با وصل قراری بکند

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید/ همچنان در عمل معدن و کانست که بود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی/ ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف/ گر بکشم زهی طرب ور بکشد رهی شرف

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق/ که درین دامگه حادثه چون افتادم

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم/ در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم

طفیل هستی عشقند آدمی و پری/ ارادتی بنما تا سعادتی ببری

ظ

ظالم بمرد و قاعده زشت از او بماند/ عادل برفت و نام نکو یادگار کرد

ظالمی را خفته دیدم نیم روز/ گفتم این فتنه است خوابش برده بِه

ظالم بمرد و قاعده زشت از او بماند/ عادل برفت و نام نکو یادگار کرد

ظِل مَمدودِ خمِ زلفِ تواَم بر سر باد/ کاندران سایه قرارِ دل شیدا باشد

ظاهر شود که خلق چه دارند در بساط/ در کشوری که یوسف ما را بها کنند

ظاهر نکنم پیش رقیبان اَلَم دل/ با مردم بی‌غم نتوان گفت غم دل

ظالمان را در لباس زاهدان نتوان شناخت/ یوسف دل را ز من چون گرگ بُرد آن چشمِ میش

ظن مبر جانا که من برگشته‌ام از عاشقی/ یا دل از دست غم هجران تو برهانده‌ام

ظاهر، آراسته‌ام در هوس وصل ولی/ من پریشان‌تر از آنم که تو می‌پنداری

ظاهرم چون بید مجنون است و باطن مثل سرو/ از تواضع سر به زیر انداختم، خم نیستم

ظاهر آنست که ضایع گذرد عمر عزیز/ مگر آن دم که برآری نفسی با یاری

ع

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوشست/ عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده/ باز گردد یا برآید چیست فرمان شما

عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مشکین کو/ دل ز ما گوشه گرفت/ آبروی دلدار کجاست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند/ کافر عشق بود گر نشود باده پرست

عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده/ بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت/ که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد/ دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد/ عارف از خنده می در طمع خام افتاد

عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است/ خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی/ که خوش آهنگ و فرح‌بخش هوایی دارد

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت/ نسبت دوست بهر بی سر و پا نتوان کرد

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/ عشق داند که درین دایره سرگردانند

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت/ فتنه‌انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست/ دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم

عیشم مدام است از لعل دلخواه/ کارم به کام است الحمدالله

عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود/ نه به نامه پیامی نه به خامه سلامی

غ

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ زِ هرچه رنگ تعلق پذیرد آزادست

غلام همت آن نازنیم/ که کار خیر بی‌روی و ریا کرد

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل/ که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن/ روز و شب عربده با خلق جهان نتوان کرد

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور/ حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل/ شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد

غرض کرشمه حسنست ورنه حاجت نیست/ جمال دولت محمود را به زلف ایاز

غم غریبی و غربت چو برنمی‌تابم/ به شهر خود روم و شهریار خود باشم

غم زمانه که هیچش گران نمی‌بینم/ دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

ف

فَغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب/ چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

فَغان که آن مَه نامربان مِهر گسل/ به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند/ آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید/ شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

فیض روح‌القدس ار باز مدد فرماید/ دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش/ گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

فتوای پیر مغان دارم و قولیست قدیم/ که حراست می آنجا که نه یاراست ندیم

فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن/ درد عاشق نشود بِه به مداوای حکیم

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان/ لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

فی‌الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر/ کاین کارخانه ایست که تغییر می‌کنند

ق

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس/ که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

قد همه دلبران عالم/ پیش الف قدت چو نون باد

قرة‌العین من آن میوه دل یادش باد/ که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود/ ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود

قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم/ دوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم؟

قطع این مرحله بی‌همرهی خضر مکن/ ظلماتست بترس از خطر گمراهی

ک

کمر کوه کم است از کمر مور اینجا/ ناامید از در رحمت مشو ای باده‌پرست

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت/ یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش/ کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

کی شعرتر انگیزد خاطر که حزین باشد/ یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد

که برد بنزد شاهان ز من گدا پیامی/ که بکوی می فروشان دو هزار جم به جامی

کار خود گر به کرم باز گذاری حافظ/ ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین‌دل/ در پیش مشعلی از چهره برافروخته بود

کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن/ به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن

گ

گل در بر و می در کف و معشوق به کامست/ سلطان جهانم به چنین روز غلامست

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست/ گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

گل بخدید که از راست نرنجیم ولی/ هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گفتم ای مسند جم جام جهان‌بینت کو/ گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

گرچه یاران فارغند از یاد من/ از من ایشان را هزاران یاد باد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم/ چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرونست/ طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

گفتم این جام جهان‌بین بتو کی داد حکیم/ گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند/ جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام/ گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت/ که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

گل بی رخ یار خوش نباشد/ بی باده بهار خوش نباشد

ل

لطیفه‌ایست نهانی که عشق ازو خیزد/ که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

لب تو خضر و دهان تو آب حیوانست/ قد تو سرو و میان موی و بر به هیأت عاج

لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست/ بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح/ داغ دل بود به امید دوا باز آمد

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ/ عشقبازان چنین مستحق هجرانند

لبش می‌بوسم و در می‌کشم می/ به آب زندگانی برده‌ام پی

لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخوان/ منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم

م

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم/ جَرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم/ که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد/ وقت آنست که بدرود کنی زندان را

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست/ تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق/ ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد/ نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست/ حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش/ هر کسی آن درود عاقبت کار که کِشت

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد/ هدهد خوش خبر از طرْف سبا باز آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابروییست/ ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

معرفت نیست درین قوم خدا را سببی/ تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

مکن از خواب بیدارم خدا را/ که دارم خلوتی خوش با خیالش

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش/ بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست/ هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

من کز وطن سفر نگزیده ام به عمر خویش/ در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد درین دیر خراب آبادم

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم/ ترا می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم/ هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارم

محمود بود عاقبت کار درین راه/ گر سر برود در سر سودای ایازم

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس/ توبه فرمایان چرا خود کمتر توبه می‌کنند

ن

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل/ تو چه دانی که پس پرده که خوبست و که زشت



نه من از پرده تقوی بدر افتادم و بس/ پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد/ بختم ار یار شود رخام از اینجا ببرد

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد/ که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد/ عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت/ به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند/ نه هر که آیینه سازد سکندری داند

نفس برآمد و کام از تو برنمی‌آید/ فغان که بخت من از خواب درنمی‌آید

نگویمت که همه ساله می پرستی کن/ سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست/ سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با موزش

ناوک چشم تو در هر گوشه‌ای/ همچو من افتاده دارد صد قتیل

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست/ چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

نامم ز کارخانه عشاق محو باد/ گر جز محبت تو بود شغل دیگرم

نصاب حسن در حد کمال است/ زکاتم ده که مسکین و فقیرم

نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار/ عشوه فرمای تا من طبع را موزون کنم

نذر کردم گر ازین غم بدر آیم روزی/ تا در میکده شادان و غزلخوان بروم

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق/ برو ای خواجه عاقل هنری بهتر ازین

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه/ مشت از خانه برون تاخته ای یعنی چه

نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

نوش کن جام شراب یک منی/ تا بدان بیخ غم از دل برکنی

و

وصل خورشید به شب‌پره اعمی نرسد/ که در آن آینه صاحب‌نظران حیرانند



واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند/ چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر/ که بهر حالتی اینست بهین اوضاع

ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی/ جز بدان عارض شمعی نبود پروازم

واعظ ما بوی حق نشنید بشنو این سخن/ در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/ که در طریقت ما کافریسیت رنجیدن

ه

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی/ کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی/ به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد/ در خرابات بگویید که هشیار کجاست

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم/ جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد/ خداش در همه حال از بلا نگه دارد

هر شبنمی درین ره صد بحر آتشین است/ دردا که این معما شرح و بیان ندارد

همی رویم به شیراز با عنایت بخت/ زهی رفیق که بختم به همرهی آورد

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود/ هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب/ باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

هاتفی از گوشه میخانه دوش/ گفت ببخشند گنه می بنوش

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک/ گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت/ تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل/ نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی/ دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی/ مشکل توان نشستن در اینچنین دیاری

هواخواه توتم جانا و می‌دانم که می‌دانی/ که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ی

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض/ پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

یاد باد آنکه ز ما وقت سحر یاد نکرد/ به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

یارم چو قدح به دست گیر/ بازار بتان شکست گیرد

یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد/ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب/ بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

یار مفروش بدنیا که بسی سود نکرد/ آنکه یوسف به زر ناسره فروخته بود

یارب اندر کنف سایه آن سرو بلند/ گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت/ حاش الله که روم من ز پی یار دگر

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور/ کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش/ می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم/ غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی/ پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

یکی از عقل می لافد یکی طامات می‌بافد/ بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

یار من چون بخرامد به تماشای چمن/ برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی

یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم/ رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی